تبليغاتX
گمشده در تاریکی
داستان های عاشقانه خدا !

 

براي ما كه اين قسمت از كتاب رو بارها خونديم و آخرش رو مي دونيم داستان چقدر شيرين و عاشقانه ست . اونقدر كه هيچ وقت  برات كهنه نميشه  و از خوندنش خسته نمي شي . اما انگار خدا آخر ِ اين قسمت از كتابش تبليغ يكي ديگه از داستان هاي عاشقانه ش رو كرده كه من خيلي خيلي بيشتر از اون يكي ، تو كف اين موندم.

                                                  

                                  وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْح عَظِيم    

 

2 نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386   توسط مخلوق  | 

زیر 10 سال بخواند !!!

 

بچه تر كه بوديم ، اوائل مهر كه كتابهاي درسي رو مي گرفتيم همينكه مي رسيديم خونه ، از ذوقمون كتابها رو ورق مي زديم .به عكس ها كه مي رسيديم يه مكثي هم مي كرديم .هنوز كه هنوز ِ اين عادت از سرم نيفتاده .اول سال كتاب هاش رو كه مياره،با هم همشون رو زير و رو ميكنيم .كتاب هاش همه فرق كردن ،مخصوصا فارسي(چهارم دبستان). من تو جفت كتاب فارسيش از اينها خوشم اومد ، بخصوص اين اولي :

 

-          بابا مي گويد : مگر تو هزار پا هستي كه هر روز يك جفت كفش پاره مي كني؟

به بابا مي گويم: اگر من هزار پا بودم بايد برايم هزار تا كفش مي خريدي،آن وقت چه ميكردي ؟عكس تو كتاب نيست .از متنش خوشم اومد تصوير گذاشتم  .

 بابا ميخندد.

دلم براي او مي سوزد. بابا نميتواند براي من يك

جفت كفش بخرد! كاش من ماهي بودم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 -     ... اگر قرار نبود دل ما براي كسي تنگ شود، دل ما را آنقدر باز و بزرگ نمي ساختند كه همه ي مردم جهان در آن جاي بگيرند و باز هم جاي خالي داشته باشد. راستي آيا شنيده ايد كه دلي براي خودش تنگ شود ؟

اگر قرار بود تنها براي غمهاي خودمان گريه كنيم ،چند قطره اشك كافي بود و ديگر اين همه كيسه هاي اشكي ما را پر نمي كردند . اگر قرار بود هركس تنها نام خودش را صدا كند ،سلام و خداحافظي در ميان نبود .هيچ كس انتظار كسي را نمي كشيد ...

 

-          در كتاب چهار فصل زندگي                    صفحه ها پشت سر هم مي روند

هر يك از اين صفحه ها يك لحظه اند        لحظه ها با شادي و غم مي روند

آفتاب و ماه يك خط در ميان                   گاه پيدا ، گاه پنهان مي شوند

شادي و غم نيز هر يك لحظه اي            بر سر اين سفره مهمان مي شوند

گاه ،اوج خنده ي ما گريه است               گاه، اوج گريه ي ما خنده است

گريه دل را آبياري ميكند                       خنده يعني اين كه دلها زنده است

زندگي تركيب شادي با غم است           دوست مي دارم من اين پيوند را

گرچه مي گويند شادي بهتر است          دوست دارم گريه با لبخند را

(اين شعر و مطلب بالايي از مرحوم امين پور )

 

-          مهر مادري بي پايان است .مثل دريا، مثل خورشيد ، مثل آبي آسمان

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386   توسط مخلوق  | 

پاييز و درسش!

پاييز بهم ياد ميده كه مغرور نباشم ...

چون برگهاي پاييزي هر وقت كه فكر مي كنند طلايي شدن از درخت مي افتن .

 

 

 يه فصل و اين همه درس!!!

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386   توسط مخلوق  | 

پس چرا ... ؟

عجب سخت بود امتحان حضرت ابراهيم عليه السلام!!! آخه مگه ميشه كارد رو برداري و بذاري روي گلوي عزيزترينت،حاصل عمرت، جووني كه به پاكي و معصوميتش يقين داري و بخواي عشق هاجر رو و از همه مهمتر پاره ي تنت رو ذبح كني ؟ به خاطر خدا !

پس چرا من هر كار ميكنم نمي تونم اين چيزاي كوچيك و پيش پا افتاده ي توي زندگيم ،كه مثل علفهاي هرز مانع از رشد و رسيدنم به تو شدن رو، ذبح كنم ؟ نه به خاطر تو ، كه به خاطر خودم !

الهي! بر رخ از خجالت گرد داريم و در دل از حسرت درد داريم و روي از شرم گناه زرد داريم،اگر بر گناه مُصريم،بر يگانگي مقريم.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386   توسط مخلوق  | 

چند تابلوي جالب

 

1-   يه نيم ساعتي منتظر موندم تا دوستم كلاسش تموم بشه.يه تابلو اونجا بود كه زيبايي و جاذبه ي خاصي نداشت .چشمم زياد بهش خورده بود اما هيچ وقت طرفش نرفته بودم.يه عالمه نوشته ي دَرهم و برهم و ريز و بدخط رو توي تابلو جاكرده بودند.از روي ناچاري و بي حوصلگي جلو رفتم و يه نگاهي بهش انداختم .هميشه فكر ميكردم تو تابلو به زبان عربي دعا نوشته شده اما ديدم از اوصاف امام علي عليه السلام گرفته تا ... توي تابلو جا داده شده . توي دلم خطاب به خطاطش گفتم :        بي معرفت!!! عوض اينكه شيش تا كتاب رو تو تابلو جا كني! كاش از بار مطلب كم مي كردي يكم زيباتر و درشت تر مي نوشتي .اما انصافا مطالب زيبايي داشت .دو تا مطلب از اون همه مطلب توش بود كه يكيش دلم رو سوزوند و چشمامو خيس كرد ، اون يكي هم وجودم رو لرزوند:

 

-     زهد امام علي عليه السلام : مجلسي در بحار نقل ميكند و سند را به هارون بن عنتره مي رساند.هارون مي گويد كه پدرم مي گفت در فصل زمستان روزي شرفياب خدمت اميرالمونين علي بن ابي طالب شدم .ديدم قطيفه ي پاره به خود پيچيده و مي لرزد.گفتم : يا اميرالمومنين خداوند براي تو و اهل تو از اين بيت المال سهمي قرار داده است ،اين چه معامله است كه با خود مي كني؟ فرمود: به خدا قسم از زماني كه در اينجا (كوفه) آمده ام از مال شما چيزي اختيار ننموده ام. اين قطيفه ي پاره همان لباسي است كه از مدينه با خود آورده ام .

-     معني تشيع و دوستي با امام چيست ؟  : حضرت امام محمد باقر عليه السلام  به جابر فرمود : اي جابر آيا همين بس است كسي را كه تشيع را بر خود مي بندد كه دعوي محبت ما اهل بيت نمايد، والله كه شيعه ي ما نيست مگر كسي كه اطاعت خدا كند و تقوي و پرهيزكاري داشته باشد،اي جابر شيعيان شناخته نمي شوند مگر به تواضع و شكستگي و بسياري ذكر خدا و بسياري نماز و روزه و مراعات همسايگان فقير و بينوا نمودن و ترحم بر يتيم داران و قرض داران و صدق گفتار و تلاوت قرآن و زبان بستن از غير نيكي مردم و امين خويشان بودن در جميع امور.جابر گفت : يابن رسول الله من كسي را در اين زمان با اين صفات نمي شناسم .حضرت فرمود:اي جابر ..(بدخط بود نتونستم بخونم ).. اگر گويد رسول خدا را دوست ميدارم و حال آنكه نه عامل به اعمال آن حضرت و نه پيرو سنت او باشد ،آن دوستي هيچ به كار وي نمي آيد .پس از خدا بترسيد و عمل كنيد تا ثوابهاي الهي را بيابيد ،به درستي كه ميان  خدا و احدي از خلق خويشي نيست و محبوبترين بندگان نزد خدا آن بنده ايست كه پرهيزكاري از محارم الهي زيادتر كند وعمل به طاعت الهي بيشتر نمايد. والله كه تقرب به خدا نميتوان جست مگر به طاعت او و ما براتي از آتش جهنم براي شما نداريم و احدي را بر خدا حجتي نيست .هر كه مطيع خدا است او ولي و دوست ما خواهد بود ،هر كه معصيت خدا را كند او دشمن ما مي باشد و بولايت و دوستي ما نمي توان رسيد مگر به پرهيزكاري و عمل صالح و درستكاري.

 

2-      چند وقت پيش براي گرفتن مدركم جايي رفته بودم. اونجا يه تابلو زيبا ديدم كه يه بيت شعر داشت:

                     كمتر از ذره نئي پَست مشو،عشق بورز

                                          تا به خلوتگه خورشيد رسي رقص كنان

تا شب كه برسم خونه اين يه بيت تو سرم غوغا به پا كرده بود.

 

3-      يه تابلو هم خونه ي يكي از اقوام ديدم متن قشنگي داشت :

 "اگر در خانه اي بزرگترها كوچك شمرده شوند،كوچكترها هرگز بزرگ نمي شوند "

يه چند ثانيه اي فسفر سوزوندم تا بفهمم منظورش چيه .جالب اينجاست كه صاحبخونه ميگفت :اين شعار خونه ي ماست .

 

4-      يه تابلو هم ...

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386   توسط مخلوق  | 

عرض سلام و ادب

 

السلام عليك يا غريبَ الغُرباء ،يا مُعين الضُّعفاءِ وَ الفُقراء و يا شَمس الشُّموس و انيس النُّفوس، السُّلطان يا ابَاالحسن،يا علي بن موسي الرضَا المُرتضي

 

 

امام رضا عليه السلام :بر شما باد به تقواي خدا و پارسايي و كوشش در طاعت و بندگي و اداي امانت و راستگويي و حسن همجواري كه اينها اساس رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله است.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386   توسط مخلوق  | 

 

  RSS