تبليغاتX
گمشده در تاریکی
بايد امشب بروم ...
 

 كفشهايم كو ؟                                                  

بايد از شب بروم

 چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟

 آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

 .

 .

 .

 صبح خواهد شد

 و به اين كاسه آب

 آسمان هجرت خواهد كرد

 بايد امشب بروم

 .

 .

 .

    بايد امشب بروم

    بايد امشب چمداني را

    كه اندازه پيراهن تنهايي من   

    جا دارد، بردارم   

    و به سمتي بروم

    كه درختان حماسي پيداست،

    روبه آن وسعت بي واژه

    كه همواره مرا مي خواند    

    يك نفر باز صدا زد : سهراب !

    كفش هايم كو ؟

 

 

پي نوشت: نمي دونم چرا امروز ذهنم اصرار داشت اين قسمت شعر رو هي تكرار كنه‌! هي تكرار كنه :

چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟

بايد امشب بروم

كفش هايم كو ؟

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386   توسط مخلوق  | 

نامه ي امام خميني به همسرش
 

اين نامه در فروردين ماه 1312 از بندر بيروت(جهت عزيمت با كشتي به عربستان براي انجام اعمال حج) نوشته شده است .

" تصدقت شوم، الهي قربانت بروم. در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آئينه قلم منقوش است .عزيزم! اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش، در پناه خودش حفظ كند. (حال) من با هر شدتي باشد مي گذرد ولي بحمدالله تاكنون هر چه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم.حقيقتاً جاي شما خاليست فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد .صد حيف كه محبوب عزيزم  همراه نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم، از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي كند ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم، عجالتاً تكليف معلوم نيست. اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم كه همه ي حجاج را موفق كند به اتمام عمل، از اين حيث قدري نگران هستيم ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت، بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم تر و بهتر است.خيلي سفر خوبي است. جاي شما خيلي خيلي خالي است.

دلم براي پسرت(سيد مصطفي) قدري تنگ شده است. اميد است هر دو به سلامت و سعادت تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا و خانم ها كاغذي نوشتيد سلام مرا هم برسانيد...

تصدقت،قربانت_روح الله"

                                                                                                        (صحيفه امام ،جلد 1)

 

پي نوشت:  اين روزا بيشتر از زندگي سياسي امام حرف مي زنند، از انقلاب، از سياست، از ...

نمي دونم چرا يه دفعه به سرم زد كه از زندگي خصوصي امام بنويسم. برام جالبه ايشون با اون همه اقتدار و صلابت و اعتماد به نفسي كه داشت، مردي كه بدون هيچ واهمه اي شخص اول مملكت رو با اون لحن مورد خطاب قرار ميده، مردي كه تو بهشت زهرا اونطور فرياد ميزنه كه: "من تو دهن این دولت می زنم" ... چه زيبا و با احساس نامه براي شريك زندگيش مي نويسه ...

شايد ربط نداشته باشه اما براي من معنا داره... 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386   توسط مخلوق  | 

مزرعه ي من!!
 

   الدنيا مزرعة الآخره

   دنيا مزرعه ي آخرت است .

 

  پي نوشت : اينم مزرعه ي من !

 

خداوندا! هم همّت ارزاني ام فرما، هم باران رحمتت...

 

 

  اينجا رو كه خوندي(هيچ آداب و ترتيبي مجوي) ،ميشه خواهش كنم ما رو هم  يادت نره كه دعا كني؟!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386   توسط مخلوق  | 

مخبر روزنامه و مارك تواين !

 

يه مخبر روزنامه، گير ِ سه پيچ داده كه بفهمه " مارك تواين "برادر داره يا نه !!!

از اين مصاحبه و جوابايي كه مارك تواين به اين مخبر داده خيلي خوشم مياد. به اصطلاح يه جورايي داره دست به سرش ميكنه. من كه از خوندنش حظ وافر بردم...

 

-          آه! شما مرا به ياد برادر بيچاره ام انداختيد؛ ويليام. ما به او مي گفتيم بيل؛ طفلك بيل .

  • چطور ؟ مگر مُرده ؟

-          والله چه بگويم. فكر مي كنم مرده. هيچ وقت از ماجراي او سر در نياوردم؛ همه ي جريان مرموز و اسرار آميز بود .

  • خيلي مايه تأسف شد. حتما گم شد و پيدايش نكرديد .

-          نه اينطورها نبود خاكش كرديم.

  • خاكش كرديد، تازه نفهميديد مرده يا نه ؟

-          نه! نه! بر عكس كاملا مرده بود.

  • ببخشيد! مثل اينكه من نمي توانم سر در بياورم. اگر خاكش كرديد و مطمئن بوديد كه مرده ،پس ديگر ...

-          خير. ما فكر كرديم كه او مرده .

  • آها !حالا ملتفت شدم. فكر كرده بوديد كه مرده و بعد دوباره زنده شد .

-          نه! به هيچ وجه زنده نشد .

  • خب‌، اين كه اسرار آميز نيست؛ برادرتان مرده و خاكش كرده ايد. كجاي قضيه مرموز است ؟

-          اصل مطلب همين جاست. ببينيد آقا! من و برادرم دوقلو بوديم. وقتي تازه دو هفته از عمرمان گذشته بود، ما را توي وان حمام گذاشتند و يكي از ماها توي وان غرق شد و مرد. راستش نفهميديم كدام يك. بعضي ها مي گويند برادرم بيل بود كه مُرد. بعضي ها فكر مي كنند كه من بودم .

  • موضوع جالبي است. خودتان چي فكر ميكنيد؟

-          خدا مي داند. من حاضرم هر چه دارم و ندارم بدهم و از اين معما سر در بياورم. سالهاست كه اين ماجرا سايه اي از شك و ترديد بر زندگي من انداخته و فكر مرا راحت نمي گذارد. اما حالا بگذاريد محرمانه مطلبي را به شما بگويم كه تا به حال به هيچ كس نگفته ام .

يكي از ما دو برادر يك خال سياه روي بازوي چپش داشت و او من بودم و عجب آنكه بچه اي كه غرق شد، همان بود كه خال سياه را داشت. نمي دانم چطور پدر و مادرم ممكن است چنين اشتباهي كرده و بچه عوضي را به خاك سپرده باشند. اما شما را به خدا اين حرف را پيش آنها نزنيد كه خيلي ناراحت خواهند شد.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386   توسط مخلوق  | 

آری!!!
 

آري

 

آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پايان راه ناپيداست

 

من به پايان نينديشم

 

كه همين

 

دوست داشتن زيباست

 

***

 

گرچه پايان راه ناپيداست ... 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386   توسط مخلوق  | 

فراق ...

 

                          عقل پرسید :که دشوارترین مردن چیست؟

                           عشق فرمود: فراق از همه دشوار تر است

 

 

 

به چه ديده اي به رسول خدا مي نگريد آنگاه كه شما را گويد عترت مرا كشتيد و

احترام مرا پايمال كرديد پس در شمار امت من نيستيد .

                                                    امام زين العابدين ،بحار ،جلد 45

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386   توسط مخلوق  | 

 

  RSS