كفشهايم كو ؟

چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
.
.
.
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
بايد امشب بروم
.
.
.
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
كه اندازه پيراهن تنهايي من
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
روبه آن وسعت بي واژه
كه همواره مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد : سهراب !
كفش هايم كو ؟
پي نوشت: نمي دونم چرا امروز ذهنم اصرار داشت اين قسمت شعر رو هي تكرار كنه! هي تكرار كنه :
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
بايد امشب بروم
كفش هايم كو ؟